۱۳۸۸ بهمن ۱۳, سه‌شنبه

آدم* بالاخره یکجایی از زندگیش می فهمد چه جور آدمی است
می فهمد آدمِ شب بیداری و نصف شب کتاب خواندن و پتوپیچ زیر ستاره ها ایستادن است
یا آدم بربری تازه گرفتن و سر صبح صبحانه خوردن و خیره شدن به لکه ته مانده ماهِ دیشب است
آدمها یکجایی از زندگی -شاید دیر یا شاید زود- می فهمند کجای قصه زندگی کردن ایستاده اند
می فهمند آدمِ کفشهای کتانی و شلوار لی اند یا آدم کفشهای مجلسی و شلوار پارچه ای
یکجایی از زندگی یکهو می فهمند خل اند،دیوانه تر از خانم و آقا بودن اند،وقت رد شدن از خیابان جیغ می کشند،قدم هاشان را با ریتم آهنگ توی گوششان می رقصانند،صدای جینگ و فینگ می دهند وقت حرف زدن و طول لبخندشان طول دندانهاست
لابد بالاخره آدم،بعدِ از دست دادنها،بعد مردنها،بعد عاشق شدن،بعد ناامید شدنها،یکجایی خودش را باور می کند و می فهمد چه جور آدمی است
و می فهمد قرار نیست اتفاق خاصی بیفتد،زندگی کردن گویا به همه همین چیزهایی می گویند که گذشته،که هست
**
*-خیلی ها هم نمی فهمند،خیلی آدمها هستند که توی زندگیشان هیچ اتفاق خاصی نیفتاده و هیچ وقت هم نمی فهمند آن سطح همواری که دارند ازش می گذرند هیچ لطفی ندارد،هر قدر هم هی به "شرایط عادی" خودشان ببالند
**-جدی


۷ نظر:

umma گفت...

گاهی زندگی جوری اتفاقت رو طراحی می کنه که بد جوری می فهمم کجام و چی داره می گذره.

ایمان.الف.خلیفه گفت...

من که چند تا مشت خوردم هنوز نمی دونم چی به چیه. فکر نکنم تا آخرشم هشیار تر از این بشم/

Shokooh گفت...
این نظر توسط نویسنده حذف شده است.
ایمان.الف.خلیفه گفت...

دکوراسیون جدید مبارک.

گرگ دونده گفت...

قالب ات بهتر شده..

آدمیزادی گفت...

خیلی ها هم نمی فهمند،خیلی آدمها هستند که توی زندگیشان هیچ اتفاق خاصی نیفتاده و هیچ وقت هم نمی فهمند آن سطح همواری که دارند ازش می گذرند هیچ لطفی ندارد،هر قدر هم هی به "شرایط عادی" خودشان ببالند
...........
آره.نکبتی های سنگ-مغز ِ مدافع ِ چارچوبهای ذهنی ِ ایمن.

Shahrokh گفت...

Amazing observation, this is so true

I am a first visitor here, & you have a beautiful talent for writing