Saturday, December 19, 2009

سر من روی آرنجم بود وخوابیده بودم روی میزهای پلاستیکی سلف
همینطور الکی داشتم جزوه دیفرانسیل را ورق می زدم
دو تا شستش روی صفحه کلید موبایل تند تند جا به جا می شد
بعد همان جورِ دوست داشتنی-یکجور راست راستکیِ از ته دل-می خندید
یکجوری نگاهش کردم که یعنی چه کار می کنی؟
نکرد سرش را بالا بیاورد،همانطور مشغول گفت: ماهی بازی می کنم
دو سه دقیقه بعد؛وقتی باخت؛گوشی ش را گذاشت کنار دست من و انگار جدی جدی لباس غواصی پوشیده و رفته بوده زیر آب داشته با یک دسته ماهی بازی می کرده؛یکجور واقعاً متعجبی گفت:ماهیاش باهوشناااا
...
دیروز بعد از این همه وقت زنگ زده،( می خواهم گله کنم که یادت رفته برای عروسی دعوتم کنی ولی از مِن مِن اش می فهمم حرف دیگری هست برای گفتن)*
-رفته بودم آزمایشگاه
-اِ،آزمایشگاه واسه چی؟
-ایدز و هپاتیت و اینا
-آهاااا،فک کردم حامله ای
بعد خندید
-حامله ای؟؟
-حامله م
و بیشتر خندید
...
*:این تکه فقط جهت تنویر افکار عمومی و بخاطر تذکر آقای ویارهای پسری آبستن من باب غلط انداز بودن مطلب است

Saturday, December 12, 2009

خانومه چاق است؛خیلی
من که می خواهم سوار شوم به زور خودش را تا آنجا که می شود می کشد سمت آن پسره که ته نشسته
در را که می بندم می گوید ببخشید دخترم
و ببخشیدش خیلی غم دارد
ببخشیدش یعنی ببخشید که انقدر چاقم
ببخشید که جایتان تنگ است
ببخشید که اگر تو بخواهی مرا برای کسی تعریف کنی اول می گویی :یک خانوم خیلی چاق
ببخشید که من مانکن نیستم،زن جذابی نیستم
ببخشیدش شبیه تمام وقتهایی است که یک "تو"یی خیره شده به یک "من"ی و یکجوری نگاه می کنی که خجالت بکشم و ته دلم بگویم ""ببخشید که از این بهتر نیستم" و بغض بگیردم

Monday, December 7, 2009

هی سعی می کنم که تو را کیمیا کنم/هی دستهای مسگر من درد می کند

بعدش ديگر آن آدم قبليه نيستي
يکي مي شوي غريب،غربتت هم توي خاطره هات گم است
يعني آنجايي که بايد بخندي لبخندت درد دارد
جاي آن زخم قديمي روحت گوشه لبت مي نشيند و چشم هات دودو مي زند
خنده هات تو را ياد يک وقت ديگر مي اندازد؛گريه هات روحت را سبک نمي کند
به آدمهاي بازمانده از جنگ مي ماني
جنگ يکجايي از روح تو ادامه دارد،حتي اگر توي دنياي واقعي تمام شده باشد
آدمهايي که يکجايي از زندگي چيزهاي باارزش از دست داده اند يا براي به دست آوردن چيزهاي باارزش جنگيده اند مي فهمند منظورم چيست
مي فهمند که حتي اگر برنده غائله بوده باشند،حتي اگر چرخ روزگار جلوي همتشان سر خم کرده باشد هميشه يک جايي ازقلبشان خالی است
هميشه يک بغض پنهاني توي گلويشان چنگ مي اندازد،هميشه جاي کبودي که زندگي کاشته پاي چشمشان مي ماند
اینجور که باشی طاقت ماندن نمی ماندت
بزرگترین آرزوت می شود جا گذاشتن خودت جایی و رفتن پی یک "من" تازه
یک من بی خاطره

پي نوشت:اين جنبش اگر پيروز شود که دير يا زود مي شود،ما آن آدمهاي قبل نيستيم،آن نگاه قبل را توي چشمهامان نمي شود ديد،يک زخم دسته جمعي داريم که خاطره اش را نسل بعد توي غم چشمهامان خواهد ديد

Friday, November 27, 2009

هر جا که قدم نهی تو بر روی زمین/بر مردمک چشم نگاری بوده ست

هميشه جمع مي شديم روي سکوي زير تخته و من سرم را مي گذاشتم روي سينه گايانه
و با صداي بلند شعر مي خواندم
شعرهايم را از مادربزرگم ياد مي گرفتم،بيشترشان هم لالايي بودند يا چيزهايي که لااقل براي من لالايي معني مي شد
مال آن وقتي بودند که سرم روی پایش بود و با موهايم بازي مي کرد و شعر خواندنش که تمام مي شد من مي خواندم
مي خواندم و مي گفت "صدات به مادرت برده،او هم که مي خواند دل آدم مي گرفت"
القصه،سرم را مي گذاشتم روي سينه گايانه و همان شعرها را مي خواندم؛ با صداي مادر و سوز مادربزرگ
مدرسه که تمام شد يادم رفت
غرق شدم توي تنظيم فلاشر،توي زاويه پاهاي بچه هايي که از دوربين مي ترسيدند،توي فوم هاي عکاسي
غرق شدم توي ترموکوپل و ناحيه اتصال سرد
از صفحه کنترل فضاپيما شنيدم و از راديوهايي که با ناودان مي سازند
بعدتر غرق شدم توي کرايه خانه و قيمت نان و نرخ برنج هاي گلستان
تا همين چند وقت پيش که سرم کنار سر سيبَت بود و بعد از مدتها براي يکي ديگر خواندم
گفت چه خوب "کوير" مي خواني
نگفتمش؛که اين من نيستم،صاحب شعر خاک شده و صاحب صدا گِل

Saturday, November 14, 2009

نامه شماره یک به خدا

خدایا سلام
من ایلونکا هستم،صدای من را از جنوب غربی آسیا،کشور ایران،شهر تهران می شنوید
خدمت شما عرض شود که گله مندم و ترجیح دادم از آنجایی که می گویند شما همه چیز را می دانید پشت سرتان حرف نزنم و بیایم جلوی روی خودتان و در محضر چند تا شاهد گله گزاری(گذاری؟) کنم(اگر لفظش را درست یاد گرفته باشم)
خدایا اگر نمی دانید یا خودتان را به بی خیالی زدید بدانید و آگاه باشید که ایران وضعش خیلی خراب است
یعنی خرابهااا
راستش قضیه گویا تقریباً از صد سال پیش شروع شده که ما،یعنی در واقع اجداد ما فهمیده اند که چند کله احیاناً بهتر از یک کله کار می کند و اینکه یک نفر گفت هر غلطی بکنید دلیل نمی شود آدم برود همان غلط را بکند
شما اگر یک نگاه به پرونده هایتان بیندازید می بینید که مشروطه و محمدعلی شاه و رضاخان و محمدرضا شاه و خمینی اسم هایی اند که همینطور در راس گزارشهای ایران ردیف شده اند
خلاصه ما از صدو خرده ای سال پیش(بلکم بیشتر حتی) داریم می جنگیم،کتک می خوریم،عده ای از ما را می کشند و بقیه را شکنجه می دهند،یکبار وقتی پدرو مادرهایمان سی سال پیش می روند بجنگند انگ متعصبان متحجر مذهبی را می خورند و یکبار هم حالا به ما انگ بچه قرتی های بی دین و ایمان می زنند همه اش برای اینکه ما معتقدیم که چند تا کله عاقل بهتر از یک سر بی عقل می تواند مملکت را اداره کند
و همه اش برای اینکه ما می خواهیم آزاد باشیم،می خواهیم خودمان بگوییم رییس جمهورمان چه کسی باشد،می خواهیم خودمان آدم هایی که قرار است بروند برایمان کتاب بکن و نکن بنویسند را تعیین کنیم،می خواهیم خودمان تصمیم بگیریم که مسلمان های دیندار و مومن باشیم یا بچه قرتی های لامذهب (به قول اینها)،یعنی می خواهیم این دوستان که دچار سوتفاهم "با ما در یک قبر خوابیدگی" شده اند سوتفاهمشان برطرف شود و بدانند که شما فرموده اید که اجباری نیست که ما حتماً به دین اینها (که بنده به شخصه بعید می دانم آن دین مورد نظر شما باشد )ایمان بیاوریم
خلاصه اینکه این آدمها دروغ می گویند،پول نفتی را که مصدق همه زندگی اش را پای ملی کردن آن گذاشت و بعد از آن نسخه اش پیچیده شد به فنا می دهند و هفتاد و خرده ای میلیون آدم دستشان به این "ثروت ملی" شان نمی رسد
خدایا،اینجا تولید کننده ها ورشکسته شده اند،چون ما بوگیر کفشمان هم جدیداً ساخته دست برادران زحمتکش چینی است،آنهایی هم که پیش تولید کننده ها کار می کردند کار ندارند طبعاً
اینجا کارمندها کار نمی کنند،چون توی اداره ها کاری برای انجام دادن ندارند یا اگر هم دارند آنقدر خودشان گرفتاری دارند که حوصله انجام کارهای مردم را ندارند
اینجا موقع استخدام توی اداره ها از شما نمی پرسند چه کاری بلدید از شما می پرسند اول کدام پای مبارک را توی توالت می گذارید
اینجا دروغ گفتن ساده ترین کاری است که آقایان باصطلاح حاکم انجام می دهند،اینجا یک رسانه ملی برای مردم درست کرده اند که شعور مردم را به سخره می گیرد
اینجا همه غمگینند،همه دلشان شکسته خدایا،همه گرفتارتر از آنند که عاشق باشند،خوشحال باشند،دوست باشند،با هم بازی کنند
اینجا همه گرفتار یک عده آدمی اند که می گویند از شما مجوز گرفته اند که کلی بلا سر ما بیاورند
اینجا ما فرق عزا و عروسی را نمی دانیم چون توی تلویزیونشان می
گویند شما خواستید ما همیشه غصه بخوریم
خدایا، ما هم داریم زیادی غصه می خوریم و محتاج اینیم که شما به اینها بفهمانید ما دوستشان نداریم و من مطمئنم شما هم آدمهایی را که دارند تمام جوانی ما را به گ-ا می دهند دوست ندارید
لطفاً یک کاری که خودتان بلدید و می دانید حال اینها را می گیرد انجام دهید

موتوشکرم

ایلونکا

Sunday, October 25, 2009

.

خانومه نشسته بود روبروم روی صندلی اتوبوس
پلکهاش باد کرده بود
هی سعی می کرد اشکهاش نیاد
دو سه بار زیر چشمی منو نگاه کرد و لبخند زد
یه جوری که انگار احتیاج داشت یکی پاشه بره دستش رو بذاره روی دستاش و باهاش گریه کنه
من باهاش گریه کردم،ولی نرفتم دستم رو بذارم رو دستش،نرفتم بهش بگم آروم باش
بدیش اینه که همه فقط می تونن واسه درد خودشون گریه کنن

Wednesday, October 21, 2009

هر کجا رفتی پس از من*...





















مریض شدم و باید این را به یکی می گفتم که بیاید دست بگذارد روی پیشانی تبدارم و برایم سوپ درست کند
نگرانم باشد و اصرار کند بروم دکتر و من ناز کنم
باید به کسی می گفتم مریضم که بیاید پنج دقیقه یکبار در را باز کند و اشک گوشه چشمهایم را که ببیند با بغض بخندد و بگوید "دخترِ گنده خجالت بکش"
باید یکی می بود که سرم را توی آغوشش بگیرد و من زار بزنم و بپرسم چرا اینطور شده همه دنیا؟
باید کسی می بود که نگران دل غمدار و مچهای لاغر و دستهای سردم باشد
باید کسی می بود که صبحها بفهمد چشمهایم ورم کرده و سر تکان بدهد که یعنی "ببین چه به روز خودت آوردی"
باید کسی می بود که دست بگذارد روی شانه م و با نگاهش بخواهد زن باشم
مثل همه زنهای واقعی
که کوه اند،کوه صبر،کوه غم،کوه امید،و کوه انتظار

پی نوشت:تنها زندگی کردن کار هر کسی نیست،کار من هم نیست اما
*:عنوان مال آهنگ دریا دادور است