۱۳۸۹ شهریور ۲۰, شنبه

اين قصه اگر گويم با چنگ و رباب اولي

از این صبح های سرد زمستان بود که من و مینا می دوییدیم تا سر خیابان که به اتوبوس برسیم
من چسبیده بودم به میله اتوبوس و نفس نفس می زدم
پرایده ایستاد کنار اتوبوس
خانومه پاهاش رو جمع کرده بود رو صندلی،سرش رو گذاشته بود روی پای آقائه و خوابش برده بود
توی اون ترافیک،توی اون صبح لعنتی درب و داغون،آقائه هر بار که دستش رو از رو فرمون بر می داشت می‌ذاشت رو شونه خانومه و یه فشار کوچیک بش می داد



۳ نظر:

umma گفت...

به نظرم یه روز زمستون من و ایمان رو توی ترافیک دیدی. این کار همیشگی ما بود.

مانی گفت...

باز پاییز شد؟!

ناشناس گفت...

هی ی ی ی