۱۳۸۸ مهر ۲۹, چهارشنبه

هر کجا رفتی پس از من*...





















مریض شدم و باید این را به یکی می گفتم که بیاید دست بگذارد روی پیشانی تبدارم و برایم سوپ درست کند
نگرانم باشد و اصرار کند بروم دکتر و من ناز کنم
باید به کسی می گفتم مریضم که بیاید پنج دقیقه یکبار در را باز کند و اشک گوشه چشمهایم را که ببیند با بغض بخندد و بگوید "دخترِ گنده خجالت بکش"
باید یکی می بود که سرم را توی آغوشش بگیرد و من زار بزنم و بپرسم چرا اینطور شده همه دنیا؟
باید کسی می بود که نگران دل غمدار و مچهای لاغر و دستهای سردم باشد
باید کسی می بود که صبحها بفهمد چشمهایم ورم کرده و سر تکان بدهد که یعنی "ببین چه به روز خودت آوردی"
باید کسی می بود که دست بگذارد روی شانه م و با نگاهش بخواهد زن باشم
مثل همه زنهای واقعی
که کوه اند،کوه صبر،کوه غم،کوه امید،و کوه انتظار

پی نوشت:تنها زندگی کردن کار هر کسی نیست،کار من هم نیست اما
*:عنوان مال آهنگ دریا دادور است

هیچ نظری موجود نیست: